بسم الله الرحمن الرحیم
....امشب ستم یزیدی وظالمان شامی با حرکتی که زینب آغاز کرده برای همیشه ی تاریخ به شامی تیره و ظلمانی برای ستمگران و ظالمان تبدیل شده است. امروز-عاشورا- که روز شهدا بود ، بنظرم رسید که شاید مناسبت داشته باشد یکبار دیگر نگاهی ، به مسئله ی مرگ و زندگی و رابطه ای که شهادت با ناسازواره یا پارادوکس ظاهری مرگ و زندگی برقرار می کند بیاندازیم .
بخصوص که در همین اواخر بعضی از دوستان در واگویه ی انتقادی از دکتر شریعتی به او اشکال می کردند که برخلاف کنفوسیوسیسم وفرهنگ چینی که زندگی را تقدیس می کند ، شریعتی مرگ را تقدیس کرده است . او مرگ اندیش است . شاهد خواستم ، پاسخ گرفتم که شریعتی گفته است:" شهادت دعوتی است به همه ی عصرها و به همه ی نسل ها که اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر" . و اینچنین تفسیر می شدکه نگاه شریعتی و اساساً تشیع به هستی نگاه مرگ اندیشانه ای است و زندگی را در کشتن یا کشته شدن خلاصه می کند، اما به آن دوست عرض کردم که اشتباه تو دراین است که تصور کرده ای که شریعتی در این عبارت زندگی را تعریف می کند ، نه ، شریعتی در این عبارت زندگی را تعریف نمی کند ، مرگ را تعریف می کند .
این تعریف مرگ است نه تعریف زندگی . تعریف نوعی مرگ است که در فرهنگ ما "شهادت" نامیده شده است . امّا در عین حال مسئله ی مرگ بی رابطه با زندگی هم نیست. از آن روزی که در تاریخ اسطوره ای ، انسان را به یاد می آوریم می بینیم که با مسئله ی مرگ یا به عبارت دقیق تر با"راز مرگ" دست به گریبان بوده است . شاید زندگی آدم به نوعی با راز مرگ و حفظ جاودانگی و خلود گره خورده است .
در اسطوره های دینی ، آدم به وسوسه ی ابلیس از میوه ی ممنوعه می خوردبرای این که زندگی اش را جاودانه کند و بر مرگ چیره شود، اما همان خوردن میوه ی ممنوعه به هبوط او منجر شد . هبوط از نوعی زندگی به زندگی دیگر، از زندگی آسمانی به زندگی زمینی، از شهر خدا به شهر شیطان. اما در عین حال آدم بدین وسیله تقدیر خویش را هم رقم زد، که گویا مشارکتی بود در اجرای نمایشنامه ای که خداوند نوشته بود و آدم بازیگر این نمایش شد تا تقدیر خداوند با انتخاب آدم گره بخورد و تاریخ بشر آغاز بشود . از آن زمان ما فریادهای گیلکمش را هنوز در گوش جان می شنویم . در اسطوره های باستانی سومری . فریاد از مرگ و سرگشتگی و حیرت در مقابل مرگ . در ادبیات اسلامی – ایرانی ما اسکندر هنوز در جستجوی رسیدن به آب حیات است. آنقدر به شوق یافتن سرچشمه ی آب حیات رفت و رفت که در ظلمات گم شد . در جستجوی زندگی سر از مرگ در آورد . اما این مرگ اگر "نیستی و نابودی" باشد در مقابل "هستی و زندگی" نوعی بیداد است . در فلسفه های الهی و حکمت دینی اگر زندگی "وجود و هستی" لطف و داد است ، مرگ اگر "عدم و نیستی" باشد خشم و بیداد است . اما فرهنگ ایرانی و اسلامی ما هیچ موقع با "مرگ" به مثابه "بیداد" مواجه نشده است . حکیم بزرگ طوس ، فردوسی را بیاد می آوریم که از اعماق جانش در دیباچه ی داستان رستم و سهراب ، تراژدی سهراب را اینچنین می سراید :
اگر تند بادی برآید ز کُنج به خاک افکند نا رسیده تُرُنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر هنرمند دانیمش ار بی هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست زمرگ این همه بانگ و فریاد چیست
از این راز جان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست
همه تا درِ آز رفته فراز به کس برنشد این درِ راز باز
به رفتن مگربهتر آیدش جای چو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک ندارد زبُرنا و فرتوت باک
در این جای رفتن نه جای درنگ براسب فناگر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ یکی دان چو اندر بدن نیست مرگ
دل از نور ایمان گر آگنده ای تورا خامُشی به که تو بنده ای
بر این کار یزدان تو را راز نیست اگر جانت با دیو انباز نیست
اما واقعیت این است که انسان بعنوان تنها موجودی که امکان آگاهی به مرگ را دارد ومی داند یا می تواند بداند که می میرد ، هیچگاه نمی تواند در هستی واقعی اش مرگ را نادیده بگیرد . البته بشر امروز ، انسان مدرن کوشش های زیادی کرده و می کند تا مرگ را به فراموشی بسپارد . زیرا که نمی خواهد خود را در حضور خود به تماشا بنشیند . مرگ چگونه بودن ما و فرار از مرگ ، فرار از خویشتنِ خویش است . انسان مدرن از خویشتنِ خویشش فرار می کند و امروز کار او به جایی رسیده است که حتی از زمین نیز می گریزد و به سیارات و کهکشانها می رود برای اینکه خود را نبیند و مرگ را فراموش کند . تمام تکنیکها و شگردها را به کار می برد تا مرگ را در زیر زندگی روزمره و در پستوی روز مرگی به فرا موشی بسپارد . اما کافیست که انسان لحظه ای تأمل کند. انسانی که یکی از ویژگیهای متمایز او با حیوان این است که برخلاف حیوان ، می تواند خود سنجی کند و خویشتن را مورد تأمل قرار دهد .
انسان موجودی است صرف خود اندیش . وقتی خوداندیشی می کند در می یابد که تمام هستی اش در بین دو نقطه ی "زادن و مردن" است . در فلسفه های " اگزیستانس" این مسئله بصورت جدی و محوری مطرح شده و هر یک کوشیده اند تا برای آن پاسخی پیدا کنند . فلسفه های دینی اگزیستانس مثل فلسفة " کرکه گور" بگونه ای و فلسفه های الحادی مثل فلسفه ی سارتر به گونه ای دیگر . انسان با فراموشی مرگ ، چگونه بودن خودش را فراموش می کند . در فلسفه های اگزیستانس برای اینکه انسان با زندگی اصیل روبه رو شود وضع وجودی انسان ، تقدیر بشر که بین تولد و مرگ رقم خورده، بودن آدمی را توضیح می دهد . وقتی انسان به خود مراجعه کرده و خود را مورد تأمل قرار می دهد ، در می یابد که در میان دو نقطه ی "مرگ" و "زندگی" افکنده شده است . وجودی که او در آن افکنده شده است . ما پا گذاشتن به این هستی را انتخاب نکردیم. ما را به این هستی آورده اند و معمولاً هم خارج شدن از این هستی را انتخاب نمی کنیم، ما را می میرانند. در میان این دو نقطه ، این انسان است که باید چگونه بودن و ماهیت خودش را بسازد و خلق کند . انسان بصورت یک امکان مطرح می شود . امکانی که توسط فرد بشری فعلیت پیدا
می کند و مرگ در این فعلیت یابی نقش بسیار اساسی دارد . انسان وقتی که تأمل پیدا و توجه می کند که موجودی است که در زمانی و در آینده ای قطعی این زندگی را از دست می دهد ، در آن صورت با زندگی خود بنحو دیگری مواجه می شود . انسان وقتی که به مرگ توجه می کند ، مرگ او را از همه ی پراکندگی ها و انقسام ها و تلاشی ها ، متوجه یک کانون محوری و مرکزی می کند.مرگ به زندگی انسان نوعی وحدت و کلیت می بخشد . زندگی ، در روزمرگی هزار تکه
می شود . انسان متأمل در مرگ می تواند خودش را در آیینه ی مرگ بطور اصیل و واقعی ببیند . معمولاً در زندگی روزمره ، شخصیت آدمها در ازدحام ، در گروه و در طبیعت گم می شود . انسان ها معمولاً خودشان نیستند ، دیگری خود آنهاست، آیینه ی خودشان نیستند ، آیینه ی دیگری اند . دایم دیگری را در خود بازتاب می دهند و تکرار می کنند . معمولاً خویشتن خویش ، خود اصیل و واقعی پنهان و گم است. بخصوص در جوامعی مثل جامعه ی کنونی ما که به طور مضاعفی این شخصیت گم می شود . شخصیتهای متعدد و کاذب و گاه صناعی و ساختگی . پدیده ی آسیب شناختی جوامعی که حکومتهای مذهبی در آن وجود دارد ، شخصیتهای کاذب ، شخصیتهای نمایشی ، دروغین ، شخصیتهایی که پرده ی ریا و نفاق آنها را رنگ آمیزی کرده وبه نمایش گذاشته است . در همه ی جوامع بطور کلی ، انسان در زندگی روزمره ، خودش نیست به خصوص آدمهای معمولی ، دائم پناه می برند به جمع. دائم سعی می کنند از خودشان بگریزند . از تنهایی وحشت دارند و برای غلبه به این تنهایی خود به ازدحام پناه می برند و این پناه بردن به ازدحام و گم شدن در محیط و در زندگی روزمره و در دنیای اشیاء و جهان پیرامون باعث می شود که انسان هیچ گاه با خودش مواجه نشود .
تأمل بر مرگ فرصتی برای مواجه شدن با خود است . مواجه شدن با مرگ به زندگی اصالت می دهد. مرگ آگاهی ، همراه با اراده و وجدانی که انسان تصمیم می گیرد خود سرنوشت خود ، زمام هستی و تقدیر خویشتن خویش را در دست بگیرد . البته ما در فرهنگ مذهبی مان خدا را هم داریم . به ما گفته اند که خدا را از یاد نبرید و فراموش نکنید :
" و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم "
اگر خدا را فراموش کنید خودتان را فراموش می کنید یاد و ذکر خدا ، خدائیکه دایره ای است که مرکزش همه جا هست اما محیط اش هیچ جا نیست و انسانی که با این خداوند خویشاوند است ، از یک ریشه و از یک جنس است. روحی است از خداوند که در کالبد آدمی دمیده شده است . اما در عین حال پیامبران بزرگ و پیشوایان دینی به همگان هم یاد و ذکر خداوند را و هم یاد مرگ را آموخته اند . مرگ آگاهی فقط ماجرای سویه ی آن سویی حیات نیست . مرگ دو سویه دارد سویه ی آن سویی اش رازی است ناگشودنی و به قول حافظ :
حدیث دهر کمتر گوی و راز دهر کمتر جوی که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا
انسان آن سو را نمی داند .کسانی هم که سعی کردند کوچه پس کوچه های آن سویه را برای انسان به تصویر بکشند و آدرس های دقیق بدهند ، متاسفانه کسانی نیستند که چندان بشود به آنها تکیه کرد .پیامبران و کتابهای مقدس از آن سو به انسان تصویری کلی و مجازی و نمادین گزارش کرده اند. اما دقیقاً نمی دانیم آن سو چیست و سخن گفتن از مرگ نیز معمولاً راجع به ماهیت مرگ و وجه آن سویی مرگ نیست سوی دیگر مرگ وجه این سویی آن است . وجهی است که با زندگی در ارتباط است . رابطه ی زندگی بامرگ عنوان دو پدیده ی واقعی است ، دو پدیده ایکه به قول قرآن کریم : " خلق الموت و الحیاه لِیَبلُوَکُم اَیُّکُم اَحَسَنُ عَمَلا"
مرگ و حیات را خلق کردیم تا شما را بیازماییم و معلوم شود که کدامینتان بهترین عمل را انجام می دهید . اما زندگی چه وقت از مرگ تأثیر می پذیرد ؟ اگر انسان به گونه ای زندگی کند که در زندگی هیچگاه "یاد مرگ و مواجهه ای با مرگ" وجود نداشته باشد ، آیا چنین زندگی ، رابطه ای مثبت و همبسته با مرگ دارد ؟ خیر، نه تنها رابطه ای ندارد که دقیقاً تناقض دارد. در تلقی های عادی ، مرگ و زندگی دشمن هم هستند. سفید و سیاه ، یک پارادوکس که به هیچ وجه قابل جمع نیستند. اما ادیان الهی خواسته اند این پارادوکس رابرای انسان حل کنند .
انسان با نادیده گرفتن مرگ ، آن را از بین نمی برد ، فقط خود را از زندگی اصیل و انتخاب کننده ای محروم می کند. البته وقتی انسان در مقام بیان ، آگاهی وتوجه به مرگ پیدا
می کند ، معمولاً مرگ در زندگی او وضوحی ندارد . یا به عبارت دیگر ما معمولاً تصور می کنیم که دیگری می میرد . شاید کمتر کسی از ما مومن باشد که می میرد . آگاهی عمیق و ژرف و وجودی یعنی ایمان داشتن به اینکه من می میرم ، زندگی را به چشم من متفاوت می کند .
جهان ، عالم و از جمله عالم زندگی و مرگ براساس جهان بینی و نوع بینشی که انسان نسبت به آن دارد تعیین می شود ، به قول مولوی : " عالمش چندان بود کش بینش است ". عالم هرکس متناسب و متلائم با بینش اوست . همه ی آدمیان در جهان واحدی زندگی نمی کنند. آدمیان در جهان های متفاوتی زندگی می کنند. مقصوداز این جهان عالم فیزیکی نیست . عالم روحی ، عالم وجودی است و آدمیان ، جهان های متفاوتی دارند ، زیرا جهان بینی های متفاوتی دارند . انسانها
زندگی های متفاوت و مرگهای متفاوت دارند، چرا که جهان بینی آنها نسبت به مرگ و زندگی متفاوت است . انسانی که مرگ را مورد تأمل قرار می دهد و آگاهی مؤمنانه دارد که می میرد و مرگ برای او یک تقدیر است ، خود را به مثابه امکان وطرحی می یابد که فرصت محدودی دارد و باید انتخاب کند و سرنوشتش را بدست گیرد و تقدیرش را رقم زند .
البته ممکن است این آگاهی به مرگ ، بدون اعتقاد به حیات جاودان و بدون اعتقاد به عالم غیب نیز منشأ نوعی زندگی اصیل باشد . یعنی حتی یک انسان ملحد و ماتریالیست هم اگر مرگ آگاه باشد ، عالم اش عالم دیگری خواهد بود. ولی بهرحال می کوشد از زندگی استفاده کند. مرگ وداع با زندگی نیست . مرگ بیان این واقعیت است که فرصت انسان برای زندگی کم است و باید از این فرصت استفاده کند . مرگ متذکر می شود که موقعیتی و فرصتی در اختیار انسانست و زندگی او بسته به این است که از این فرصت و موقعیت چگونه استفاده نماید . مرگ یک فاجعه نیست. نقطه ایست که زندگی را و انسان و خود بودن را معنا می بخشد . آیا اگر مرگ نبود زندگی معنایی داشت ؟ اگر مرگ نبود انسان یک شی مثل سایر اشیای طبیعت می شد. این مرگ است که به زندگی معنا می بخشد و به انسان این امکان را می دهد که در این بین الهلالین "تولد و مرگ" ، عمل کند و ماهیت خود را بسازد . تصمیم بگیرد و عزم کند . همان که قرآن کریم می فرماید ؛ موت برای این است که " لیبلُوَکُم اَیُّکُم اَحسَنُ عَمَلاً ". روشن است که موت ، دیگر، عرصه ی عملی در آن سوی خود باقی نمی گذارد. آن سویی که پیروان ادیان و انبیای الهی معتقدند که عالم دیگری است . ولی آن عالم ، دیگر عالم عمل نیست. این عالم ؛ عالم قبل از مرگ ، عالم عمل است . اینجاست که باید تخم ها را بر مزرعه ی وجود خود پاشید و کِشت . کشتزار اینجاست و لذا موت و مرگ نوعی پایه و مبنا برای عمل است، اما نه یک عمل ناخودآگاه ، مکانیکی و فیزیکی بلکه یک عمل آگاهانه و همراه با دغدغه و دلهره . دلهره ای که در همه ی فلسفه های انسان و بودن و همه نحله های اگزیستانسیالیستی مسئله ای اساسی است . و البته در ادیان ، انسانی که
می خواهد خود را خلق کند این دغدغه ، دلهره ، اضطراب ، اضطراب تصمیم و انتخاب خیلی جدی تر مطرح می شود. زیرا اگر انسان به عالمی دیگر ؛ عالم غیب اعتقاد نداشته باشد و تصور کند که مرگ پایان حیات و هستی اوست به همان نسبت نیز دغدغه ی انسان محدود می شود . اما اگر آنچنان که انبیاء آموخته اند آدم وجودیست برای بقا نه برای فنا ، در آن صورت به همان نسبت ، دغدغه ی انسان سنگین تر و اضطراب و دلهره ی او شدیدتر می شود . چون انسان با انتخاب خود دارد یک دوران بی پایان از بقا را رقم می زند و چنین کاری ،کاری سترگ و مسئولیت طلب و پر دلهره و پر اضطراب است. تلقی های سطحی وقشری مذهبی و دادن
آرامش های کاذب به انسان ، تلقی های مکانیکی از وجود ، از رابطه ی انسان با هستی ، با عالم ، با خدا به قیمت نابودی انسان تمام شده و می شود . بخصوص که حالا این تلقی های مبتنی بر الگوهای درباری شرعی ، پارتی بازی ها و سرخدا کلاه گذاشتن ها و انواع واقسام شگردهایی که معمولاً در دم و دستگاه های سیاسی و در تاریخ وجود داشته و دارد هم منتقل شود، دیگر فاجعه ایجاد می کند . مرگی که باید به اندازه ی خدا ، عاملِ ساختن انسان بدست خود انسان باشد با هوشیاری ها و گریز گاه ها و حیله های مختلف اصلاً بلا موضوع می شود .یا به صورت نوعی تلقی پارادوکسیکال از مرگ و زندگی ، مرگ چهره ای کریه پیدا می کند و دغدغه انسان مذهبی را به فراسوی مرگ پرتاب می کند .در این صورت مرگ دیگر تفسیرگر زندگی نیست .از جمله تفاوتهای زاهد و عارف به قول مولوی این است که زاهد غم انجام دارد در حالیکه عارف غم آغاز دارد . و بر همین اساس تلقی عارفانه از مرگ با تلقی زاهدانه از مرگ متفاوت است . درتلقی عارفانه و اگزیستانسیال دغدغه و دلهره و اضطراب انسان نه برای آن سوی مرگ ، برای این سوی مرگ است . والّا به قول مولوی :" مردگان غم موت ندارند حسرت فوت دارند "
مرده ای که مُرد دیگر غم موت ندارد ، حسرت فوت دارد یعنی حسرت دارد که چرا قبل مرگ به تمام امکان های وجودی اش فعلیت نبخشیده است . همان که در احادیث شریف ما از قول پیامبر(ص) و امامان(ع) آمده که انسان در آن سو ، در هر مرتبه ای که باشد همچنان دچار حسرت است . که چرا امکان و فرصتها را از دست داده است . وقتی اولیاء بزرگ نیز متناسب با قرب و شأن وجودی خود به نوعی گرفتار این تعسرند ما آدمهای کوچک معمولی ،که جای خود داریم .
به هر حال مرگ در صورتی اصیل است و با اصالت خود، زندگی اصیل را به همراه می آورد که آیینه ای برای زندگی باشد . همان طور که زندگی آیینه ای برای مرگ می شود. به همین دلیل است که ما یک مرگ نداریم . مرگ ها مختلفند، همان طوریکه زندگیها مختلفند . مرگ زشت ، مرگ زیبا ، زشتی مرگ زشت ، ارتباطی به مرگ ندارد ، همچنان که زیبایی مرگ زیبا نیز ارتباطی به مرگ ندارد . زشتی و زیبایی مرگ ، انعکاس زشتی و زیبایی زندگی است . بسته به اینکه چه تلقی از رابطه ی مرگ با زندگی داشته باشد . و به مرگ چگونه نگاه شود. مرگ را یوسف یا گرگ ببینیم. به قول مولوی :
آن که مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست
در مورد عاشورا برخی از منتقدین و مخالفین ، به امام حسین (ع) ایراد گرفتند که مگر خداوند نفرموده است که " لا تلقوا به ایدیکم الی التهلکه " بنابراین چرا امام حسین (ع) خود رابه کشتن داد .او حسین ( ع ) را با خود قیاس کرده است . چون مرگ خودش تهلکه ست تصور کرده که مرگ حسین ( ع) و یاران او در کربلا و عاشورا نیز تهلکه ست . قرآن به ما امر می کند که خود را به تهلکه نیاندازیم اما هر مرگی که تهلکه نیست مرگ سیاه تهلکه ست :
آن که مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لاتلقوا بگیرد او بدست
آن که مردن پیش اوشد فتح باب سارعوا آید مر اور را در خطاب
" سارعوا الی مغفره من ربکم " آیات آخر سوره ی فجر که مصداق بارز آن حسین (ع )است " یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک را ضیه مرضیه فدخلی فی عبادی وادخلی جنتی" .
هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی
اگر نگاه هر کس به مرگ اینچنین باشد آن را یوسف می بیند .
مرگ هریک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن ، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آیینه هم زنگی است
مرگ آیینه ی زندگی ماست . وقتی ترک زیبا رو در آیینه ، خود را نگاه می کند آیینه را زیبا
می بیند چون خود را زیبا می بیند و وقتی زنگی سیه چهره خود را در آیینه می بیند، آیینه را سیاه می بیند . ما خود را در مرگ می بینیم و مرگ امتداد وجود ماست . چیزی از بیرون وارد نمی شود :
آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
ما داریم از خودمان فرار می کنیم .
روی زشت تُست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
مرگ برگی است که بروجود درخت ما روئیده است .
از تو رُسته است ار نکوی است ار بد است ناخوش وخوش هر ضمیرت از خودست
مرگی که تحمیل نمی شود ، آگاهانه انتخاب می شود . شهید به معنی اصیل و وجودی کلمه نه به معنی فقهی آن ، حرّ است .زیرا که شهید ،شهادت می دهد و گواه است . به قول مولوی؛ در محکمه از بنده و برده گواهی قبول نمی کنند و حرّ می تواند در محکمه بعنوان شاهد ، شهادت داده و گواه باشد و پیامبر، چون حرّ بود شاهد بود .
در شریعت مرگواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا
در فقه سنتی گواهی عبد ، برده و بنده پذیرفته نیست .
گر هزاران بنده باشندت گواه برنسنجد شرع ایشان را به کاه
اگر هزار بنده هم بیایند شهادت بدهند ، گواهی آنها پذیرفته نیست
بنده ی شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق
کاین به یک لفظی شود از خواجه حر وآن زید شیرین میرد سخت مُر
یک عبد و برده با یک کلمه آقا و خواجه ، حرّ و آزاد می شود و بعد از آن گواهی او در محکمه قبول می شود ، ولی آن کسیکه بنده ی شهوت است ، ظاهراً شیرین زندگی می کند ، شیرینی ظاهری اما با تلخی می میرد .
بنده ی شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص
چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بنده ی غول نیست
گشت ارسلناک شاهد در نُذُر زانک بود از کَوˆن او حُربن حر
پیامبر به این دلیل مخاطب کلام " ارسلناک شاهداً و نذیراً " قرار گرفت که حرّ بود و همه ی شهیدان کربلا نیز حرّ بودند .تنها "حرّبن یزید ریاحی" حرّ نبود. کربلا صحنه ی مقابله ی آزادگان و بندگان بود ، آن کسانی که در آن سو بودند قبل از اینکه به بردگی رژیم سلطانی اموی در آمده باشند در وجود و هستی خود به بندگی و بردگی کشیده شده بودند .
و اگر امام به حُرّ فرمود " یا حرُّ اَنتَ حُرٌّ کما سَمَّیتَ اُمِّکَ حُرّاً ". دیگر این حرّ حرّیّت فقهی نبود زیرا که "حُرّ ابن یزید" به لحاظ فقهی وقتی که در آن سو بود حُرّ بود . این حُرّ و حرّیت ، حرّیت وجودی بود . انتخاب ، حرّیت ، آزادی ، بدست گرفتن تقدیر و سرنوشت خود بدست خویش بود. و حرّ به این دلیل حرّ است . و حسین ( ع) می خواهد که حداقل تمام آن سپاه دشمن ، حُرّ باشند.
صرفنظر از دین ، شأن انسان این است که حداقل حُرّ باشد چون دین داری چیزی فراتر از حُرّ بودن است .آن دین داری هایی که مادون حُرّ است دین داری و خداپرستی نیست ، شیطان پرستی است ، عتبه بوسی سلاطین و مستبدان است ،زیست در خرافه و جهل در بندگی است . آن دین داری ، دین داری اصیل نیست . دین داری اصیل ، دین داریی است که جلوتر و فراتر از حرّیت حرکت می کند و لذا حداقل دین داری ، حرّیت است به همین دلیل بودکه امام حسین (ع) در ظهر عاشورا خطاب به آن سپاه ، سپاهی که بسیاری از آنها بنده ی جهل بودند ، بسیاری بنده ی زور و ترس و بخشی از آنها از نخبگان و اشراف قبائل کوفه ، بندگان طمع (سکه هائیکه یزید و رژیم سلطانی بین آنها توزیع کرده بود ) گفت :
" یا شیعه آل ابی سفیان اِن لَم یَکُن لَکُم دِینٌ و کُونُو ا اَحراراً فی دُنیاکُم "
اگر دین ندارید ، حداقل حرّ باشید و حسین ( ع ) شهیدی است که نه فقط موحدان بلکه احرار نیزاز او الهام گرفته و می گیرند . هر انسانی که حرّ باشد می تواند از حسین (ع) برای زندگی خود الهام گیرد ، چرا که حسین با مرگ خود زندگی را تفسیر کرد . تفاوتی نمی کند حرّبن یزید ریاحی باشد ، گاندی آتش پرست باشد ، چه گوارای کمونیست باشد، حرّ باشد .شهادت حسین (ع) تفسیر زندگی بود مرگ و زندگی آنگاه به پارادوکس می رسند که با دو معنا و مفهوم در مقابل هم قرار بگیرند و در روز عاشورا این پارادوکس ایجاد شد . شهادت پارادوکس هر نوع مرگ ، هر نوع زندگی نیست . شهادت حلّ پارادوکس آن نوع از مرگ و زندگی است که با هم قابل جمع نیست .
" اِنّی لااَریَ المُوتَ اِلّا سعاده ولاالحیاه مع الظالِمینَ الّا بَرَما "
زندگی در ذلت و در زیر ستم و ظلم، تن دادن به رژیم سلطانی و بیعت اجباری ، بیعتی که در رژیم ولایت نبوی و حتی پس از آن در دوره ی خلفای راشدین اختیاری بود ، حالا در رژیم سلطانی که از بیست سال پیش و از سال چهل هجری بوجود آمده بود بیعت، اجباری شده بود ، بیعتی که خلیفه - سلطان حاکم از مردم بعنوان بنده و برده بیعت می گرفت . یکی از جنایتهائیکه لکه ی ننگی در تاریخ اسلام است ، در سال 63 و دو سال بعداز واقعه ی کربلا و لکه ننگ روز عاشورا بر دامان امویان به فرمان یزید به بار آمد و آن ، حمله به مدینه ی پیامبر بود. سپاهیان اموی و یزیدی در این جنایت به مال و نوامیس مردم تجاوز کردند که مورخان در آن سال می نویسند دخترانی باردار شدند که معلوم نبود پدران فرزندان آنان چه کسانی هستند .فرمانده ی امیرالمؤمنین در راه اجرای منویات ولایت خلیفه مرتکب این جنایت شد و بعد از مردم مدینه بعنوان اینکه بنده ی خلیفه باشند، خواستند به زور بیعت بگیرند .
کلید حل این معما که در جامعه اسلامی چرا اینچنین حسین ( ع ) نواده ی پیامبر ، فرزند علی (ع) و فاطمه (س) و یارانش سلاخی می شوند و چرا به شهر پیامبر آنچنان حمله و تجاوز می شود در کجاست ؟ عمالی که به چنین جنایتهایی دست می زدند منطق عملشان چه بود ؟ راز و رمز آن را می توان در یک جمله از "مسلم بن عقبه" فرمانده سپاه رژیم سلطانی اموی در حمله به مدینه جُست و یافت . او آخر عمر خود وقتی که می خواهد بمیرد چنین می گوید:" امیدوارم که به بهشت بروم زیرا که در عمرم بهترین کاری که بعد از شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر کردم ، کاری بودکه با مردم مدینه انجام دادم ، زیرا که امر خلیفه را اجرا کردم . می بینیم که منطق بنیادی جنایت ، از زبان فرماندهان سپاه رژیم یزیدی منطق خلیفه سالاری است . ولایت خلیفه – سلطان وتفوق آن بر همه ی ارزش ها و معیارهای انسانی و دینی .
حیات و زندگی در ذیل چنین ساختار و گفتمانی که آدم ها بنده و برده اند و هیچ حقی ندارند، قبل از عاشورا شروع شده بود از سال چهل هجری و در طول بیست سال این ساختار شکل گرفته بود.
و بعد در درون و از نتایج این ساختار ، کربلا بوجود آمد. مرجعیت ، آمریت و ولایت مطلقه ی خلیفه- سلطان برهمه چیز ؛ بردین ، اخلاق ، خرد ، عدالت ، وجدان ، آزادگی. مرگ در مقابل این زندگی پارادوکس می شود و روشن است که حسین ( ع) در مواجهه ی با این پارادوکس به درستی در می یابد و انتخاب می کند که این زندگی دیگر زندگی به معنی اصیل کلمه نیست . زندگی نباتی و حیوانی است. زندگی انسانی آن زندگی است که انسان بتواند خود تصمیم بگیرد و خودش باشد و بتواند حریت خود را حفظ کند. در رژیم خلیفه –سلطانی حق اعتراض و انتقاد بشدت سرکوب می شد . یک دهه قبل از عاشورا حُجر و یارانش را به دلیل اعتراض به ولایت ظالمانه ی خلیفه در مرج عذرا ، بفرمان معاویه گردن زدند . البته شش نفر از یاران حجر که در بازجویی های عقیدتی ناچار به توبه شدند مشمول عفو قرار گرفتند امّا حُجر و بقیه یارانش که در این بازجویی عقیدتی روی اعتقادشان می ایستند سلاخی می شوند . انتقاد در دوره ی خلفای راشدین در دوره ی خلیفه ی اول وحتی در دوره ی خلیفه دوم آزاد بود . مردم می ایستادند وخلیفه را مورد انتقاد قرار می دادند . خلیفه هم خود را موظف می دید که پاسخ دهد . اما اکنون در رژیم خلیفه سلطانی معاویه، سرکوب مخالفان و منتقدان بصورت یک رویه درآمده و نهادینه شده است ، قبل از اینکه به حسین ( ع ) اتهام خروج از دین زده شود ، به وی "انتقاد" خروج علیه خلیفه و در نتیجه خروج از دین و معادل کفر شده بود .
حدود ده سال قبل از واقعه ی عاشورا ، علیه حُجر بن عُدی طوماری نوشته شد، طوماری با هفتاد امضای علما و اعیان و اشراف و بزرگان منطقه که "حُجر" "کافر" شده است . چرا کافر شده ؟ چون به خلیفه " انتقاد" کرده است . چرا "انتقاد" به خلیفه "کفر" است ؟ زیرا خلیفه حالا دیگر نه تنها خلیفه ی رسول الله بلکه " خلیفه ی الله" است و این عنوان برای معاویه جا می افتد ؛ خلیفه الله و هر کس به خلیفه الله انتقاد و اعتراض کند به "الله" اعتراض و انتقاد کرده و" کافر" می شود . بنابر این زندگی در چنین شرایطی دیگر نه زندگی اصیل ، که مرگ سیاه و تدریجی است . حسین ( ع ) در روز عاشورا می فرماید :
" اِنّ الدّعیَّ ابنَ الدّعی قَد رَکَزَنی بین اِثنَتَین السّلهُ و الذّله هیهات مِن الذّله "
وقتی که حسین ( ع ) حرکت کرد، هدفش مُردن نبود ، هدفش زندگی بود ، آمده بود زندگی بیاورد. تروریزیمی که امروز در جهان اسلام و بعضاً در جهان تشیع وجود دارد و سعی می کند خود را با حسین ( ع ) و با "شهادت" توجیه کند، خیانت به "شهادت" است . شهادت
" مرگ اندیشی" نیست. شهادت "زندگی" است. حسین ( ع) قبل از اینکه شهید شود ، آمده بود تا برای مردم کوفه "زندگی" بیاورد . مردمی که داوطلبانه و با رضایت از او خواسته بودند تا بیاید و در جامعه ی آنها نظمی آزاد ، عادلانه ، انسانی و اسلامی را مدیریت کند . ولی حسین (ع) با دو راهی سله وذله مواجه می شود . این دعی ، زنازاده ی پسر زنازاده یعنی عبید الله ، من را بر سر یک دو راهی قرار داده است . یا اینکه بجنگم و کشته شوم یا اینکه به ذلت کشیده شوم ، هیهات من الذله . البته حسین ( ع ) و هر شهید راستینی ، زندگی اش را با امعان نظر به مرزی که در پایان این زندگیست می سازد . اما از زندگی بعنوان یک فرصت بعنوان یک نعمت حداکثر استفاده را می کند . حداکثر استفاده برای زیست جاودانه و مخلّد . حیات نعمت است . مرگ برای ما تا زمانیکه زنده ایم و زندگی می کنیم یک فرصت است. در عین حال مرگ عزیزان نیز که آنها را دوست داریم و به آنها عشق می ورزیم نیز یک فرصت است. متأسفانه در فرهنگ معمول ما
تلقی ای که از مرگ وجود دارد، دارای مشکلاتی است . فرهنگ مرگ ما نیازمند بازسازی و نوسازی است . مرگ عزیزان برای اطرافیان نیز یک موقعیت و فرصت است .فرصت تأمل ، فرصتی برای اندیشیدن به این که چگونه با این مرگ مواجه شویم و وضع خود را تعیین کنیم . مرگ دیگری برای زندگان به لسان دینی "موقعیت آزمون" و به لسان غیر دینی "موقعیت تجربه و خود شکوفایی" را فراهم می کند. ولی در هر صورت کسانیکه زندگی صادقانه و اصیل دارند ، با صداقت نیز آماده ی مرگ هستند . اولیای خدا آماده ی مرگ اند . زیرا که مرگ آنها آیینه ی زندگی آنهاست و هراسی از مرگ ندارند. تمنا ی مرگ وآمادگی و استعداد رویارویی با مرگ یک معیار صداقت است . قرآن کریم به یهود که ادعا داشتند اولیاء الله هستند ،گل سر سبد عالم هستند، برگزیدگان خلقت اند و با بقیه ی مردم متفاوت و عزیز دُردانه ی خدا هستند ، می گوید :
" یا ایها الذین هادو ان زعمتم اَنَّکم اولیاء الله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین"
شما اگر گمان می کنید و راست می گویید که اولیاء خدا هستید و بابقیه ی مردم متفاوتید ، تمنای مرگ کنید . " ولا یتّمنَّونَهُ ابداً بما قَدَّمَت ایدیهم ". هرگز اینها چنین تمنایی نمی کنند چرا ؟ چون مرگی که اینها در زندگی و بادستان خود ، برای خود ساخته اند ، " به ما قدمت ایدیهم " مرگ سیاه است آیینه ای است که زنگی پیش روی خود می گیرد و خود را در آن نگاه می کند . اما آیینه ای که امروز حسین ( ع) و ابوالفضل ( ع ) و علی ( ع )و حُرّ و زُهیر و حبیب و یاران پاک باز حسین ( ع ) در مقابل خود گرفته اند ، آیینه ای است که در این آیینه ترک زیبا روی خود را در آن می بیند . این آیینه آیینه ی آزادی است .
من نیم سگ شیر حقم حق پرست شیر حق آن است کس صورت برست
شیر دنیا جوید اشکاری و بس شیر مولا جوید آزادی و مرگ
شهدای کربلا شیر مولا بودند .زندگی آنها آیینه ی آزادی و حریت و مرگ ایشان نیز آیینه ی زندگی آنهاست و آیینه ی حریت و آزادی بود . شهادت حل پارادوکس نوعی زندگی با نوعی مرگ است . شهادت تعریف زندگی نیست ، تعریف مرگ است . برگردم به جمله آغازین سخنم که خداوند، هم زندگی و هم مرگ را خلق کرده است و انسان با هر دو آزمون می شود . بهترین آزمون در مرگ آزمون شهادت است . مرگی که شهید آگاهانه و انتخابی می پذیرد نه برای اینکه از زندگی گریزان است ، نه برای اینکه شهید زندگی را پست وبد می داند . خیر به خصوص در اسلام زندگی زیباست. در بینش توحیدی زندگی و دنیا و طبیعت همه آیات و نشانه های الهی ست . خدا همه جا و همیشه حضور دارد . ما در خدا و با خدا زندگی می کنیم . چه ، این سوی مرگ و چه آن سوی مرگ . بینش توحیدی بینش تحقیر دنیا نیست .
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
زندگی زیباست و تا می توان باید زندگی کرد به قول سهراب:" تا شقایق هست زندگی باید کرد" .
اما گاهی این زندگی زیبا چهره می پوشاند و تحت تاثیر علل و عواملی زشت و کریه می شود . در این شرایط آدمها دودسته می شوند.یک دسته همچنان به این زندگی کریه وزشت تن در می دهند و از حیات انسانی و معنوی و معقول به حیات حیوانی و نباتی تنزل پیدا می کنند .
اما حسین ( ع ) و شهید به هیچ وجه رضایت نمی دهد که تنزل پیدا کند . در هنگام پدیدار شدن پارادوکس میان این نوع زیست ، زیست بیولوژیک با مرگ ، آنجاست که مرگ انتخاب می شود. آن مرگ انتخابی "شهادت" است . شهدایی که زندگی و مرگشان اسوه و چراغ راهنمای ماست و حسین ( ع ) هم آموزگار "زندگی" و هم آموزگار "شهادت" است . ما برشهیدان گریه نمی کنیم، شهیدان نیازی به گریه و عزای ما ندارند. اما شاید گاه به بهانه ی شهیدان ، بر عزای خود گریه می کنیم .عرایضم را با این مثنوی از مولوی به پایان می رسانم :
روز عاشورا همه اهل حَلَب باب انطاکیّه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
تا به شب نوحه کند اندر بُکا شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وَشت پُرهمی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر با بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست وجوی آن هیها ی کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم ، بر که این ماتم فتاد
این رئیسی زفت باشد که بمرد اینچنین مجمع نباشد کار خُرد
نام او القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل دِهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه ای ؟ تو نه ای شیعه عدوی خانه ای ؟
روز عاشورا نمی دانی که هست ؟ ماتم جانی که از قرنی به است ؟
پیش مومن کی بوداین غُصّه خوار قدر عشقِ گوش، عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت : آری لیک کی دور یزید کی بُده است آن غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کرّان آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما ؟ تا کنون جامه دریدید از عزا ؟
پس عزا برخود کنید ای خفتگان زانکه بدمرگی است این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجَست جامه چه درّیم و چون خائیم دست
چونکه ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کُنده و زنجیر را اندختند
روز مُلک است و گه شاهنشهی گرتو یک ذرّه از ایشان آگهی
ورنه ای آگه برو برخود گری زانکه در انکار نقل و محشری
بردل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن
و رهمی بیند چرا نبود دلیر پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رُخَت کو از می دین فرّخی گر بدیدی بحر ، کوکف سخی
آن که جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
والسلام علیکم ورحمه الله |