عصرنو شماره 85 - دوشنبه 5 اسفند 87 : سخنرانی برادر سید هاشم آقاجری در شب شام غريبان امام حسین(ع)/ عاشورا ؛ وجدان آزاد و دیکتاتوری

سازمان از نگاه دیگران | عصر نو | صفحه اصلی
 
 كد خبر : 13861388/03/03 - 9:43:35 A.M

  عصرنو شماره 85 - دوشنبه 5 اسفند 87 : سخنرانی برادر سید هاشم آقاجری در شب شام غريبان امام حسین(ع)/ عاشورا ؛ وجدان آزاد و دیکتاتوریPrint This Page!!!

متن حاضر، سخنراني برادر دكتر سيدهاشم آقاجري در شب شام غريبان امام حسين(ع) سال جاري است كه در حسينيه ارشاد ايراد شده است. عصرنو آن را به مناسبت اربعين حسيني منتشر مي كند.

سلام بر حسین، سلام بر زینب، سلام بر شهیدان کربلا. سلام بر همه ی راهیان دیروز و امروز و فردای راه حسین.
عاشورا و نهضت حسین نه یک واقعه از جمله ی وقایع مکرر تاریخی، که یک آموزشگاه پُرشکوه پایان ناپذیر درسهای خوب زیستن و خوب مُردن برای همه ی انسانهاست. ماهیت عاشورا ، ستیز دو شخص بر سر قدرت نیست که اگر بود ستیزه ی قدرت طلبان در طول تاریخ کم نیست. ستیزه هایی که در آنها یکی مغلوب و دیگری پیروز می شود. عاشورا ستیز دو قبیله ی بنی امیه و بنی هاشم نیز نیست ، که جنگهای قبیله ای در طول تاریخ کم نبوده ونیست. عاشورا حتی یک جنگ مذهبی و فرقه ای نیز نیست. و چه ستم مضاعفی بر حسین و یاران او روا
می دارند کسانی که در تاریخ اسلام ، عاشورا و نهضت حسینی را تا سر حد یک منازعه ی
فرقه ای و دسته بندی مذهبی تقلیل می دهند. عاشورا هر چند که یک رخداد ست اما تأمل ، تفکر ، درس آموزی ، اقتدا و رهروی از عناصر وویژگی های این رخداد آن را از حدِ یک واقعه تا مجموعه ای از نمادها، نشانه ها و الگویی پایان ناپذیر تبدیل کرده است. گاه پرسیده
می شود که چرا عاشورا؟ چرا کربلا؟ چرا هر سال مکرر یاد حسین؟ بس است.! واقعه ای که در حدود هزار و سیصد و پنجاه شصت سال پیش رخ داده دیگر چه نیازی به تکرار و تجدید خاطره ی اوست؟ اما عاشورا در تاریخ و فرهنگ ما یک نهاد فرهنگی و اجتماعی ست که ابعاد آن به حسین و یاران حسین و دشمنان آنها محدود نمی شود. رویارویی دو تفکر و دو ایدئولوژی در دو جبهه است که همچنان این رویارویی ادامه دارد. و ما به عنوان مخاطبان آن رخداد باید در هر عصر و نسلی ، در هر زمان و زمینی، نه تنها با آن رخداد بلکه با خویشتن کنونی و زمانه ی حاضر خویش تکلیف خود را تعیین کنیم. و بر اساس این تعیین تکلیف چگونه زیستن و چگونه مردنِ خود را تعریف نماییم. عاشورا همچون یک نمایشنامه ست. نمایشنامه ای که البته از صبح عاشورا آغاز نشد و در شب یازدهم ماه محرم نیز به پایان نرسید. نمایشنامه ای بود که پیش از آن که حسین و یاران او در زمین کربلا فرود آیند ،آغاز شده بود. و پس از آن نیز نه تنها در روزها و هفته های بعد بلکه در سالهای سپسین نیز ادامه یافت. این نمایشنامه در دو سو نیز بازیگرانی با کاراکترها و شخصیتهای متفاوت دارد. در یک سوی نمایش بازیگرانی بودند که حسین کهن الگو و شخصیت سرنمونی و عالی آنها بود. اما این نمایشنامه جز حسین شخصیتها و بازیگران دیگری نیز دارد همچنان که یزید در جبهه ی مقابل شخصیت سرنمونی بازیگران بود.
اما یزید، تنها بازیگر این صحنه نبود. می خواهیم در یک نگاه ، این نمایشنامه ی بزرگ تاریخی را بررسی کنیم که چرا این نمایشنامه رُخ داد؟ چرا این رویداد سال (61 )هجری کربلا به وقوع پیوست؟ گاه پرسش از چرایی کربلا و واقعه ی عاشورا ، پرسش از انگیزه ها و اهداف حسین است. سخن از علل غایی آن واقعه ست. اما در اینجا نمی خواهم به این پرسش بپردازم. بلکه مراد از "چرا" در این پرسش ، چرایی فاعلی ، علت زمینه ای و پیشینی این رخدادست. عاشورا در یک نگاه از پایین نه از بالا، در یک نگاه از منظر بازیگران مختلفی که درآن واقعه شرکت داشتند، نمایشنامه ای از تقابل دو نوع وجدان ، دو نوع اراده ، دو نوع شخصیت و کاراکتر ست. و آنچه که بستر و زمینه ساز چنان اتفاقی بود همین وجدان ها ، تصمیم ها و شخصیت هاست.
اگر یزید به عنوان یک سلطانِ مستبد و دیکتاتور ، آنچنان وحشیانه حسین و یاران او را در کربلای سال(61) به قتل می رساند ، نباید همه را در یزید و تصمیم او خلاصه کرد. یزید مانند هر دیکتاتور دیگر محصول یک وجدان جمعی ست. دیکتاتورها بر بستر شخصیتِ دیکتاتور پذیر و روحیه های استبداد طلب ساخته می شوند. یزید به تنهایی نمی توانست آنچنان سبعانه حسین و یاران او را به قتلگاه ببرد. باید در قتلگاه کربلا به تأمل و دقت نگریست . باید رابطه ی متقابل و دو
سویه ی شخصیت و نوع وجدان و نگاهی که در میان جامعه بوجود می آید با دیکتاتوری که اعمال ظلم و ستم می کند را مورد بررسی قرار داد. البته محصول این رابطه ی متقابل ، همانا نظامهای سلطه، رژیم های زور و سرکوب است . و یک نمونه ی آن یزید ست. یزید محصول یک "توهم ساخته شده" در یک مجموعه ست. یزید "توهم سلطه" و "تصور قدرت خدای گونه و بلا منازع" داشت. وکسانی که در اطراف او بودند، چنین تصوری را در او ایجاد کرده بودند. اصولاً اگر" بت پرستی" نباشد، "بتی" نیز بوجود نمی آید. "بت پرستان" پیش از" بت" بدنیا می آیند. "بت پرستان" هستند که "بت" را می سازند و در آستان او کمر به "تعظیم و ستایش" خم می کنند. و بت ها پس از بت پرستان "باور" می کنند که بت و شایسته ی تعظیم و ستایش اند. مولوی در مثنوی داستان استاد مکتب خانه ای را ذکر کرده که چگونه، اسیر توهمی شد که شاگردان مکتب برای او ساخته بودند.شاگردان مکتب نمی خواستند به سر کلاس بروند لذا تصمیم گرفتند که وانمود کنند استاد مریض ست. در روز کلاس ، نخستین شاگردی که وارد کلاس شد نگاهی به استاد انداخت و گفت که استاد اتفاقی افتاده چرا رنگ و رویتان زرد و پریده است. نخست استاد انکار کرد اما در روح او از این گفته ی شاگرد خلجانی ایجاد شد. اجازه دهید که از زبان خود مولوی بخوانیم:
او در آمد گفت استا را سلام
خیر باشد رنگ رویت زرد فام
گفت استاد نیست رنجی مر مرا
تو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد، اما غبار وهم بد
اندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد دیگری ،گفت این چنین
اندکی آن وهم افزون شد بدین
همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت
و بعد استاد واقعاً باورکردکه بیمارست. دقیقاً همین مکانیزم در مورد فرعون نیز صادق بود و مولوی در ادامه می فرماید:
سجده خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی مُنهتک
که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
و بعد فرعون واقعاً باور کردکه خداست و کوس" اَنَا رَبُّکُمُ الْاَعْلی" زد.
همین تأثیر وهم در شخصیت و رفتار آدمیان است که به قول مولوی ،وقتی بر زمینی که پهنای آن نیم گزاست و وهم سقوط نداریم ، بدون دغدغه و ایمن حرکت می کنیم اما چون بر سر دیواری راه می رویم ولو آنکه عرض و پهنای آن دو گز باشد ، بیم سقوط داریم و کج راه می رویم :
برزمین گر نیم گز راهی بود
آدمی بی وهم ایمن می رود
بر سر دیوار عالی گر روی
گر دو گز عرضش بود کج می روی
بلکه می افتی ز لرزه دل به وهم
ترس وهمی را نگو ، بنگر، بفهم
روانشناسی صاحبان قدرت ، زور ، سلطه و دیکتاتور ها جدای از روانشناسی و روحیه ی مردم و اطرافیان او نیست. روحیه و شخصیت آدمهاست که با نوع رفتاری که نسبت به صاحبان قدرت دارند به تدریج مار صاحبان قدرت را به اژدهای مهار نشدنی سلطه و استبداد و دیکتاتوری تبدیل می کند تا جایی که واقعاً دچار "توهم الوهیت" می شوند. در واقع چنین شخصیت هایی شخصیت آیینه ای هستند. شخصیتی که جز بازتاب و انعکاس آنچه در بیرون است نیستند واز خود چیزی ندارند. در چنین شخصیت هایی اصالت، خویشتن بودن، خود فرمانی، استقلال اندیشه، مصمّمیّت، وجدان آزاد و وارسته و در نتیجه در عرصه ی حیات سیاسی و اجتماعی انتخاب مستقل وجود ندارد. در نظامهای فرعونی ، یزیدی و دیکتاتوری " آمر ومأمور" هر دو "بنده" اند وهر دو از خویشتن تهی هستند. و هر دو در یک رابطه ی متقابل و دیالکتیکی یکدیگر را باز تولید
می کنند.
"بندگان" ، "ارباب" را می سازند و متقابلاً "ارباب" ، "بندگان" را می سازد. و این دو با هم یک مجموعه ی مکمل را تشکیل می دهند. در واقعه ی کربلا و عاشورا نباید فقط یزید را دید. کسانی که یزید را یزید کردند انسان ها و آدمهایی بودند که "وجدانِ بنده وار" داشته و از اصالت ِ خویشتنی و خودی خویش تهی شده بودند، این تیپ انسان در ماجرای کربلا مشارکت داشتند. در نقطه ی مقابل کسانی که با حسین بودند ، نماینده ی شخصیت های آزاد، "وجدان های رها"و وارسته، اراده ها و مصمّمیّتهای قائم به خویش و انتخابگر بودند. عاشورا و کربلا نه تنها از هر گونه تحلیل جبری و دترمنیک تاریخی و از هر گونه تحلیل ساختاری که آدمها را نمی بیند و انسان های فاعل و کنشگر را از محاسبه وتحلیل کنار می گذارد و صرفاً قضایا را بر اساس روندهای جبری و ساختاری تحلیل می کند می باشد، بلکه عاشورا و کربلا باطل کننده ی چنین تحلیل هایی ست. عاشورا و کربلا عالی ترین و آشکارترین آزمایشگاه "رویارویی اراده ها"ست. در واقعه ی کربلا و عاشورا در دو جبهه، دوگروه انسان حضور دارند؛ انسان هایی که تصمیم گرفته و اراده کرده اند وپا به این صحنه ی بازیگری و نمایش گذاشته اند، اما با دو نوع وجدان و دو نوع شخصیت متفاوت. در یک سو وجدان های "عبد ، وابسته و غیر اصیل"و در سوی دیگر وجدان های"آزاد، اصیل، تصمیم ها و اراده های انتخاب گر". در نظام های دیکتاتوری اولین و آخرین چیزی که باید نابود گردد تا اینکه بنای استبداد و اقتدارِ سرکوبگر ومطلق ، کاخ فرمانبری دیکتاتور و اطاعتِ بی چون و چرا از او برافراشته شود، شخصیتِ آزاد و مستقلِ انسان هاست. پیش از من ، برادر عزیزآقای فاضل میبدی فرمودند که آن همه خشونت در عاشورا علیه حسین و یارانش باورکردنی نیست. چرا آن خشونت ها اعمال شد؟.در کربلا کسانی حاضر شدند که مجری و ابزار و فرمانبردار چنان سبوعیّت ها و وحشی گری هایی شدند که در ظاهرشبیه انسان هایی بودند که در این سوی جبهه و در سپاه حسین بودند. اما انسانهای این دو جبهه یک تفاوت اساسی داشتند . انسان هایی که در جبهه ی سپاه عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و زیر عَلَمْ یزید قرار داشتند انسان هایی بودند که "شخصیت انسانی" خود را فراموش کرده بودند. "وجدان بشری و آزاد" خود را به دست نسیان سپرده بودند. از خود "تهی" شده و بی خود شده بودند. در تمام دوره هاییکه دیکتاتور ها از انسان های معمولی جلاد ، شکنجه گر و موجوداتی پست تر و پایین تر از حیوان ساختند ، نخستین چیزی که دیکتاتور از این انسانها گرفته است "وجدان انسانی" آنها ست. اگر کسانی مثل" آیشمن" کوره های آدم سوزی هیتلری ، کوره های گاز و قتل عام ، هولوکاست را برپا و روشن می کنند هرچند در ظاهر شبیه انسان های دیگرست اما این فرد و افرادی همچون او یک چیز را کنار گذاشتند و آن "وجدانِ آزاد "ست. "وجدانِ مستقل" مقدم بر هر ایدئولوژی و حتی هر مذهب.
یکی از پیام های عمیق و جدی عاشورا تاکید بر "وجدانِ آزاد"، "شخصیتِ حرّ"، "جانِ وارسته و بی تعلق و مستقلِ انسانی "ست. و حسین چنین جان هایی را پاس می دارد. همیشه و هر جا چنین جان های وارسته و آزاد، وجدان هایی با اصول مستقلِ انسانی یافت شوند شایسته ی احترامند. در هر جا انسانی که وجدانِ انسانی خود را نفروخته و فراموش نکرده باشد این انسان ،" ابزار زور و سلطه" نمی شود. زیرا پیش از هر چیز، انسانها در فرآیند تبدیل شدن به ابزار زور و سلطه ، کرامت و شخصیتِ انسانی شان سلب شده است . در عاشورا و در نمایشنامه ی بزرگ و پُرشکوه کربلا مقدم بر هر دین و مذهبی یک سو شخصیت هایی به تمام معنی حرّ، وجدان هایی به تمام معنی آزاده وجود دارند. اینکه حسین در لحظات آخر خطاب به حرّ، فرموده است:" اَنْتَ الحُّر کما سَمَّتکَ اُمُّکَ حرّاً اَنْتَ حُرٌّ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِره» چه چیزی بود که حرّبن یزید ریاحی را از جبهه ی ستم ، زور ، دروغ ، فریب و جنایت به جبهه ی حسین آورد؟ وجدان آزاد! کرامت و شخصیت بشری که هنوز در حرّ زنده بود. و سپاهی که مقابل حسین بودند اگر ذره ای از این وجدان آزاد و کرامت انسانی و بشری را داشتند به چنان "مهره های پست و ابزارهای خشن ، بی رحم وبی انصاف" علیه حسین و یاران او و خاندان و اهل بیت حسین تبدیل نمی شدند. اینکه حسین خطاب به سپاه دشمن می فرماید: یا شیعه آلَ اَبی سُفْیان اِنْ لَمْ یَکنْ لَکُمْ دینٌ وَکنتم لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا اَحْراراً فی دُنْیاکُمْ. چرا که حرّ بودن و زیستن با وجدانِ آزاد ، مقدم بر هر دین و مذهبی ست. گاه قرائتی غیر انسانی از مذهب ، دین و یا یک مکتب و ایدئولوژی می تواند به مثابه "آگاهی کاذب" و"ابزار توجیه گر" زور و ستم به کمک کشتن و نابودی وجدانِ آزاد بیاید. کما اینکه دین و مذهبی که در سپاه یزید بود نه تنها ادامه ی وجدان آزاد و مکملِ جانِ وارسته و شخصیت کرامت مند و مستقلِ انسانی آدمیان نبود بلکه بر عکس توجیه و تحکیمی برای تقویت آن شخصیت "بی خویش ، مطیع ، عبد و بنده" بود. در اینجا با "دو نوع دین" روبرو هستیم یکی دینی که ادامه ی "حرّیت، آزادی و وجدانِ آزاد"ست و دیگری دینی که توجیه گر و تقویت کننده ی بندگی و بردگیست. کربلا و عاشورا تقابل دو نوع شخصیت ، وجدان و مذهب بود. یکی مذهب انسانی که وجدانِ آزاد ، اصولِ آزادگی و عدالت ، انصاف و شرافت و کرامت به عنوان "اصول مستقل و مقدم بر مذهب" را به رسمیت می شناسد و دیگر مذهبی که دین را در حد یک ایدئولوژی تقلیل می دهد تا شخصیت اصیل را از انسانها بگیرد و به عنوان اطاعت از خلیفه، پیشوا و رهبر به جای شخصیت صاحب کرامت و انسانی، اطاعت محض، کورکورانه و مطلق را بنشاند. انسان هایی که اصولی و اصول گرایند، اصول گرایی به معنی اینکه انسان ، نخست اصولِ شخصیتِ خود را شناسایی و به رسمیت شناخته و حفظ نماید.
کسانیکه شخصیت خود را به رسمیت نشناخته و به اصول شخصیت خود وفادار نباشند ،آماده اند تا هر اصل و اصولِ دینی ، انسانی و اخلاقی را در پایِ قدرت و سلطه به عنوان اطاعت از خلیفه ، پیشوا و رهبر "فدا" کنند . "بندگان" نمی توانند "گواه" خود و گواه دیگری باشند.بندگان نمی توانند به نفع حق و عدالت گواهی دهند و به قول مولوی :
پست می گویم به اندازه ی عقول
عیب نَبَود این بُوَد کار رسول
از غرض حرّم گواهی حر شنو
که گواهی بندگان نه ارزد به جو
در شریعت مر گواهی بنده را
نیست قدری وقت دعوی و قضا
گواهی بنده در دستگاه قاضی و شریعت پذیرفته نیست.
گر هزاران بنده باشندت در گواه
بر نسنجد شرع ایشان را به کاه
بنده ی شهوت بَتَر نزدیک حق
از غلام و بندگان مسترق
کاین به یک لفظی شود از خواجه، حرّ
آن زِیَد شیرین و میرد سخت مرّ
اگرخواجه خطاب به یک بنده با یک لفظ بگوید که:" من تو راآزاد کردم "،آن بنده ی ظاهری ، حرّ و آزاد می شود.
چون گواهی بندگان مقبول نیست
عدل او باشد که بنده غول نیست
بندگان زور، قدرت، سلطه، ترس، طمع و زر نمی توانند به حق و عدل گواهی و شهادت دهند. در یک سوی کربلا جبهه ی بردگان و در سوی دیگر آن جبهه ی آزادگان بود. رابطه ی حسین با یاران خود درست بر خلاف رابطه ی یزید و عبیدالله زیاد با تابعان و پیروان خود ، رابطه ی "معبود و عبد" نبود. رابطه ی دیکتاتورِ مطلق العنانی که از پیروان خود اطاعت محض و بی چون و چرا و بدون اصول و فارغ از شخصیت و وجدانِ آزاد می طلبد نبود. شناختِ اصولِ شخصیتِ حرّ و خود بودن، پاسداری از وجدانِ آزاد در وجود خویش و شناخت اصول خود ، مقدم بر شناختِ اصول دین ست. که اگر کسی اصولِ خود را نشناخت و آن را پاس نداشت ، اصولِ دین را نیز نخواهد شناخت و پاسدار آن نخواهد بود.
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لایجوز
خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
یجوز و لایجوز شرعی را می داند اما نمی داند که خود یجوزست یا عجوز!
"این روا و آن روا دانی ولیک
تو روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله که می دانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقی است
آن اصول دین بدانستی تو لیک
بنگر در اصل خود گر هست نیک
از اصولینت اصول خویش به
که بدانی اصل خود ای مرد مه
حرّیت و شناخت اصولِ شخصیتِ خود ، بر دینداری و شناخت اصول دین مقدم ست. کسانیکه در کربلا با حسین بودند پیش از آنکه دیندار باشند "حرّ" بودند. دینداری بدون حرّیت ، گاه فاجعه می آفریند. ایدئولوژی ها می توانند آدمها و شخصیتها را به حضیض انحطاط سقوط دهند و از آدمها در خدمت به سلطه پست ترین، خشن ترین و بی ارزش ترین مهره ها وابزارها را بسازند.
تفاوتی بین ایدئولوژی های دینی و غیر دینی نمی کند. ایدئولوژی های نژاد پرستانه ، ایدئولوژی های شخصیت پرستانه ، ایدئولوژی های تقدس محورانه و خلیفه پرستانه می تواند انسان ها را در خدمت فاجعه بارترین ، سیاه ترین و ننگین ترین جنایتِ تاریخ در بیاورد. و کربلا یک نمونه ی آن ست. کسانیکه در مقابل حسین قرار گرفتند ، مسلمان و دیندار بودند . یزید بر فراز منبر پیامبر می رفت و خطبه می خواند. عبا و ردا و قبا به تن می کرد. او غازی اسلام بود و در قسطنطنیه جهاد کرده بود . صحابه ی بزرگی چون ابوایوب انصاری در محاصره قسطنطنیه در رکاب او بودند . در همینجا بود که ابوایوب درگذشت و قبر وی هم اکنون در استامبول است .
یزید خلیفه ی مسلمانان بود. گاه آنقدر افراطی و یکجانبه و بدون توازن بر شرابخواری یزید تاکید می شود که در بسیاری از اذهان به نظر می رسد که یزید یک فاسد آشکار و شرابخوار و زناکار عیان و رسوا و آدمی بود که در ظاهر هیچ اثر و نشانی از مسلمانی نداشت. یزید خلیفه ی مسلمین بود و کسانیکه دراطراف او بودند، ادعای دفاع از جامعه ی اسلامی و مسلمانان و میراث پیامبر را داشتند. از جمله اتهاماتی که مستمر و مکرر عوامل و عمال یزید به حسین و یاران حسین ، به مسلم بن عقیل، به هانی، به سفرا و فرستادگان حسین در کوفه و بصره به هنگام دستگیری می زدند اتهاماتی ست که در روز عاشورا عمر بن سعد به حسین و یاران حسین زد و عبیدالله زیاد مرتب آنها را تکرار می کرد. یکی از آن اتهامات این بود که حسین و معترضان به حکومت نسبت به خلیفه ی مسلمین "نافرمانی" کرده اند . دوم اینکه حسین و یاران او "وحدتِ" جامعه را به خطر انداخته و"شَقِّ عصایِ مسلمین" کرده اند. این یکی از ترجیع بندهایی است که مرتب از طرف یزید مطرح می شد. آنها در هیئت ادامه دهنده ی قدرت اسلام، میراث پیامبر ، حافظ وحدت مسلمین، نماینده ی کیان و قدرت و صلابت نظامی و سیاسی اسلام در قبال کفار و دشمنان خارجی ظاهر شده بودند. یزید و مخصوصاً پدر او معاویه از مجاهدان اسلام در شرق و غرب عالم محسوب می شدند و ظاهراً برای قدرت اسلام شمشیر می زدند. از این سو در شرق، فتوحات بین النهرین را گسترش می دادند و از آن سو در غرب ، در دریای مدیترانه و در آسیای صغیر ( ترکیه امروزی) مسئول بسط و گسترش قدرت اسلام در مقابل دارالکفر بودند.
اما مبنا و اساس آن دین بر "گرفتنِ شخصیت" از "انسان" ها بود. مبنای آن دین "نفی وجدانِ آزاد ، کرامت و عزت مردم" بود و همه چیز در "اطاعت از خلیفه " خلاصه می شد. معیار مسلمانی و محور دین ، اطاعتِ بی چون و چرا و مطلق تا سر حدِ "عبودیت از خلیفه" بود. در حالیکه در این سو حسین کسانی را می خواست که همچون حرّ و هانی دینداری شان مبتنی بر شخصیت و کرامت انسانی باشد. نه تنها دین بر اساس وجدانِ وابسته و بنده وار بر پا نشود بلکه برعکس دینداری ادامه ی آزادگی و حرّیت، مؤید و مکمل جان وارسته و شخصیت مستقل باشد. در مکتب حسین، حرّیت و وجدان آزاد،عام و حداقلی ست. انسان ها اگر دین هم ندارند لااقل آزاده باشند. "آزادگی" مهمتر از "آزادی" ست. "وجدانِ آزاد" مهمتر از "آزادیِ وجدان" ست. زیرا آزادگی با روح ، شخصیت درونی ، جان ها ، اراده ها و وجدان های آدمیان سر و کار دارد.
اگر دستها و پاهای انسان ، آزاد باشد اما دل ، روح و وجدان او آزاد نباشد، عین عبودیت و بندگی است و نظام ها ی سلطه و دیکتاتوری ابتدا از انسان همین روح آزاد ، وجدان مستقل و شخصیتِ خود آگاه و صاحبِ کرامت را می گیرند.
شما به نمونه هایی که قبل از عاشورا و در جریان کربلا ، اتفاق افتاده تأمل کنید:"منذر بن جارود" یک شخصیت است. قبل از اینکه حسین به کربلا بیاید منذر که شیعه بوده اما شیعه ای که در درون و روح و جان ، بنده و برده ای است که خود را به عبیدالله می فروشد. حسین مخفیانه به رؤسای شیعه در بصره وکسانی همچون "احنف بن قیس" و "مالک ابن مسمع" و از جمله به "منذر بن جارود" نامه ای می نویسد و می فرستد. حسین پیش از آنکه به کربلا برسد در این نامه به آنها می گوید که من به سوی عراق حرکت کرده ام . مرا یاری کنید. "منذر بن جارود" از رؤسای شیعه در بصره بر اساس یک" توهم" که مبادا این نامه دسیسه و توطئه ای از جانب عبیدالله بن زیاد که در این زمان هنوز حاکم بصره است باشد عمل کرد .منذر برای اینکه پیشگیری کند بر اساس این "توهم و ترس" که اگر نرود و خبر دریافت این نامه را به عبیدالله زیاد ندهد، توسط عبیدالله زیاد دستگیر و مجازات می شود داوطلبانه و ابتدا به ساکن می رود و نامه را به عبیدالله زیاد داده و موضوع نامه را افشا می کند و با این اقدام، راه را برای سرکوب شیعیان در بصره توسط عبیدالله زیاد باز می کند . منذر یک شخصیت اسیرِ ترس و یک موجود حقیرست. یک شخصیت دیگر "عمر ابن سعد"ست. از منظر شخصیت شناسی (چه چهره های منفی و چه چهره های مثبت) خواهید دید که در خلق این نمایشنامه چقدر تک تک آدمها و روحیات و شخصیت آنها تاثیر داشته است.
کربلا آوردگاه شخصیت هاست. صحنه ی رویارویی روح ها ، جان ها ، اراده ها و وجدان هاست. در بدو امر عمربن سعد نمی خواست به کربلا بیاید. او نمی خواست دستش به خون حسین و یاران او آلوده شود لذا از حضور در صحنه می گریخت. شبی که عبیدالله زیاد به او گفت که حسین به طرف عراق حرکت کرده و تو باید قبل از حضور بر سرِ حکومت ری به مقابله ی حسین بروی. عمر بن سعدگفت:" آیا ممکن است مرا از انجام این ماموریت معاف داری؟و اجازه دهید که من سر حکومتم به ری بروم". در واقع داوطلب وکاندیدا شده بود که قبل از رسیدن حسین به حکومت ری تا همدان که منطقه ای ثروتمند و حاصلخیز بود عازم شود . عبیدالله زیاد نپذیرفت. و در پاسخ به او گفت که اگر به مقابله ی حسین نمی روی پس فرمان حکومت ری را پس بده تا به جای تو فرد دیگری را منصوب کنم. عمر سعدگفت اجازه دهید که امشب را فکر کنم. رفت و فکر کرد و با خود کلنجار رفت. او بر سر دو راهی قرار گرفته بود یا از حکومت ری صرف نظر کنم اما دستم به خون حسین آلوده نشود و یا به مقابله ی حسین بروم و به حکومت ری برسم. فردای آن روز آمد و به عبیدالله زیاد گفت می پذیرم. اما فکر کرده بود که به مقابله ی حسین می روم اما سعی می کنم کار به جنگ کشیده نشود. می خواست هر دو طرف را داشته باشد. به همین دلیل "عمر بن سعد" تا آخرین لحظه ای که ناچار به اخذ تصمیم نهایی شد تلاش می کرد تا کار به جنگ با حسین کشیده نشود.لذا به کوفه و برای عبیدالله زیاد پیشنهاد فرستاد که حسین گفته که اگر نمی خواهید من بر می گردم. خوشحال شده بود که حسین بر می گردد و جنگی هم صورت نمی گیرد و من بدون اینکه در این معرکه دستم آلوده شود سراغ حکومت خود به ری می روم.
شب عاشورا وقتی عبیدالله زیاد تردیدهای عمر سعد را دید و اینکه او می خواهد بین دو طرف میانجیگری کند و قصد دارد به نحوی ماجرا را با صلح و سازش به پایان رساند برای اینکه هم حکومت ری را حفظ کند وهم دست اش به خون حسین آلوده نشود و هم دنیا را داشته باشد و هم آخرت خود را خراب نکند. چرا که کشتن حسین خرابی آخرت و نجنگیدن و نکشتن او خرابی دنیا بود. و او هر دو را می خواست. و بنا داشت که این دو را با هم سازش دهد. اما بالاخره نتوانست و در روز نهم عبیدالله زیاد، شمر بن ذی الجوشن را به کربلا فرستاد و به عمر بن سعدگفت که تردیدها و تزلزلهای تو ، حوصله ی من را سر آورده یا تصمیم می گیری و به حسین و یاران او حمله می کنی و یا فرماندهی سپاه را به شمر می دهی و بر می گردی. سرانجام کار چنین آدمی که بر سر دو راهی تردید و تزلزل بود، وجدان بنده و اسیر، شخصیت تهی و حقیر به آنجا رسید که در روز عاشورا اولین تیر را عمر سعد به سمت اردوی حسین رها کرد و بعد خطاب به شمر و فرماندهان سپاه گفت ببینید و نزد امیر شهادت دهید که اولین تیری که به سوی اردوی حسین پرتاب شد تیر عمر سعد بود. گاه آدمهایی که می خواهند به قول معروف "وسط لحاف" بخوابند و قصد دارند به گونه ای حرکت کنند که هر دو طرف را راضی نگه دارند و نمی خواهند انتخابی را مرتکب شوند که در آن انتخاب چیزی را از دست دهند، این افراد گاه در عمل بدتر از مزدوران و فرمانبران تمام عیاری که از آغاز تکلیف آنها روشن بوده عمل می کنند. برای اینکه می خواهند از خود رفع اتهام کرده و هر گونه شک و شبهه ی نظام حاکم را نسبت به خود بزدایند. و در نهایت مراتب "عبودیت و سرسپردگی" خود را به" قدرت" اثبات نمایند.
"عمر سعد" یک چنین شخصیتی داشت. حسین دنبال عمر سعد می فرستد و به او می گوید که به ملاقات بیاید. بعد از اینکه آب را بر روی حسین بستند بین عمر سعد و حسین ملاقاتی صورت می گیرد. ابتدا بستن آب نیز به دلخواه عمر سعد نبود و تا روز هشتم امام حسین و اردوی حسینی به فرات دسترسی داشتند ، خبر به عبیدالله زیاد رسید که حسین از فرات استفاده می کند و آب بر می دارد. عبیدالله زیاد بلافاصله فرستادگانی را به طرف عمر سعد فرستاد که باید آب را به روی حسین قطع کنی. و ظاهراً عمر سعد علیرغم خواست خود اما در عین حال و در نهایت تصمیم گرفت که آب را بر روی سپاه حسین ببندد.
بعد از بستن آب ، حسین از او درخواست ملاقات کرد. ملاقاتی صورت گرفت و در این ملاقات حسین به او گفت:« فَاتْرُکْ هو لاء وَ کُنْ مَعی»(اینان یعنی سپاه یزید را ترک کن و بیا با من باش). فَاِنّی اُقَرَّبُکَ الی الله.( اگر بیایی با من و در کنار من باشی به خدا نزدیک می شوی). فَقالَ لَهُ عُمَر سَعْد:اَباعبدِالله اَخافُ عَنْ تُهدَمُ داری".(گفت: "می ترسم در کوفه خانه ام را خراب کنند) فَقالَ لَهُ حسینُ اَنَااَبْنَیها لک.(حسین به اوگفت اگر خانه ات را خراب کردند من برایت آن را می سازم). و مجدداً عمر سعد گفت که: و اَخافُ اَنْ تؤْخَذُ ضیعَتی (می ترسم اگر به طرف سپاه تو بیایم در عراق زمین های کشاورزی ام را بگیرند). حسین گفت که من تلافی می کنم و در حجاز بهتر از آن را به تو می دهم."فَلَمْ یَجِبْ عُمَر عَلَی شیٍ مِنْ ذلِکْ فَانْصَرَفَ عنهُ الْحُسینِ".(عمر سعد هیچ پاسخی نداد و حسین به سوی اردوگاه خود بازگشت) .
شخصیت دیگر در این نمایشنامه "شُریح قاضی " ست. در این ماجرا نقش شریح قاضی را مطالعه کنید. یک قاضی و روحانی و رهبر دینی ، خود و وجدان فروخته که موقعیت و منزلت دینی و قضایی خود را در خدمت جنایت عبیدالله زیاد قرار می دهد.عبیدالله زیاد در قصر، "هانی ابن عروه" را مورد شکنجه و جنایت خونین قرار داده و سپس او را حبس می کند تا آنجا که کاملاً او در معرض کشته شدن قرار می گیرد. عشیره و یاران هانی ابن عروه جهت اعتراض به این که عبیدالله زیاد، بزرگِ عشیره را گرفته و می خواهد او را بکشد و یا او را کشته است ، در پشت قصر تجمع می کنند و خواهان آزادی او می شوند. عبیدالله زیاد از شریح قاضی می خواهد که از بالای دیوار قصر به معترضین بگوید که خیر این حرفها شایعات دروغ ست و هانی زنده و سالم بوده و هیچ مشکلی ندارد. و شریح قاضی نیزچنین کرد و مردم را ازاطراف قصر پراکنده ساخت. به همین ترتیب شخصیت های دیگر. "کثیر بن شهاب" را در اطراف عبیدالله زیاد ببینید. وقتی مردم می شنوند که هانی مورد شکنجه قرار گرفته به همراهی مسلم قصر را محاصره می کنند و کثیر بن شهاب که از بزرگان واشراف کوفه ست و او نیز وجدان ، کرامت و شخصیت خود را به زر و زور فروخته می رود بالای دیوار قصر و مردم را تهدید و تطمیع می کند و می گوید که پراکنده شوید که اگر پراکنده نشوید حاکم، حکومت، عبیدالله زیاد وخلیفه سهم شما را از بیت المال قطع می کند: «لَیَحْرِمَنَّکُم الْعَطاء» و بعد هم سپاه شام به کوفه خواهد آمد و همگی شما را از دم تیغ می گذراند.
بدین ترتیب مردم را می ترساند که اگر پراکنده نشوید حکومت حقوق ، مستمری ، پول و سهمی را که باید از بیت المال به شما بپردازد قطع می کند. اوج چنین بندگی و خود فروشی انسانی در راه خلیفه در شخصیتِ "مسلم بن عُقْبه" ست. پس از کربلا و عاشورا و در ماجرای مدینه،مردم مدینه ضمن اعتراض ، علیه حکومت یزید قیام می کنند. "مسلم بن عُقبه" یکی از فرماندهانِ نظامی سالخورده ی یزید ست. در سال (63) هجری او در رأس یک سپاه( 30-20 )هزار نفری برای سرکوب اعتراض و قیام مردم راهی مدینه می شود و دو سال بعد از واقعه ی کربلا و عاشورا سرکوب مردم مدینه اتفاق می افتد . مسلم بن عقبه جنایتهای فجیعی را در مدینه ، مدینه النبی، شهر رسول خدا که هنوز صحابه ی پیامبر و تابعین در آن شهر زندگی می کنند مرتکب می شود . شهر مدینه را محاصره و تصرف کرده و وارد آن می شود مردم مدینه را مورد قتل عام و تعرض همه جانبه قرار می دهد تا آنجا که دست سپاه و سربازان خود را برای انجام هر گونه "غارت و تجاوز" آن هم تجاوز به زنان و دختران مدینه برای سه روز باز می گذارد. بعد از پایان تجاوز و غارت دستور می دهد در مسجد مدینه تختی قرار داده و خود در بالای تخت می نشیند و یکی یکی مردانِ مدینه را نزد او می آورند. از مردم می خواهد که به "بندگی یزید" اعتراف کنند و هر کس که به بندگی یزید اعتراف نمی کرد به دستور او گردن زده می شد .
یکی از این افراد"ابوجُهم ابن حُذَیْفِه "ست. این فرد که پسر عموی عمر بن خطاب خلیفه ی دوم ست را نزد مسلم بن عقبه می آورند ومسلم می پرسد که تو کیستی؟ می گوید: ابوجهم ابنِ حُذیفِه عدوی ، مسلم بن عقبه به او می گوید که با یزید بن معاویه بر اینکه تو "عبدی از عَبید" او هستی بیعت کن: "بایع الآن یَزیدَ ابنِ مُعاوِیَه اَنَّکَ عبداً مِنْ عَبیدِهِ" " فَقالَ اَبوجهم یا سُبْحان الله کیفَ اَکون عَبْدَ یزیدَ وَ اَنَا رجلٌ مِنْ قُریشْ مَعْرُوفُ الْحَسَب و النَّسَب". (سبحان الله من چگونه بنده ی یزید باشم. من مردی از قریش هستم و حسب و نسب من نیز معلوم است). "فَقالَ مُسْلِمُ بن الُعقْبَه اِضْرِبوا عُنُقَه".(مسلم بن العقبه گفت: گردنش را بزنید). بعد ابوجهم می گوید که " اِنِّی اُبایِعُ عَلی ما تَاْمُرُونی بِهِ". (که حاضرم با تو و یزید براین که هر چه شما امر کنید بیعت کنم مسلم بن عقبه می گوید که " لا اَقْبِلُ". (نه قبول نمی کنم). و ادامه می دهد: اگر می خواهی زنده بمانی، فراتر از اینکه از امر یزید اطاعت کنی باید با یزید بر اینکه عبدی از عبید او هستی بیعت کنی.
نظام یزیدی ، "عبودیت و بندگی" می خواهد. اطاعت نیز اطاعت "بنده" از "خواجه" و اطاعتِ مطلق و بی چون و چرا ست. یک نفر دیگر به نام "عبدالرحمن بن سمره بن جندب" را به داخل مسجد می آورند. مسلم بن عقبه به او می گوید: "مَن الرّجُل؟"( این کیست؟) "قال رَجُلٌ مِنْ بَنی اُمَیَّه". (گفت مردی از بنی امیه هستم). "فَقالَ بایِعْ یزیدَ عَلیَ اَنَّکَ عَبْدُه". (مسلم به او گفت: با یزید بر اینکه تو بنده ی او هستی بیعت کن). "فَقالَ ما کُنْتُ قطّ الّا حرًا فَکَیْفَ اَکُونُ عبداً لِیَزید".(پاسخ داد من همیشه حرّ بودم چطور بنده ی یزید باشم؟) "و اَنَا مَعَه فی عَبْدِالشمس" .(گفت اصلا من، هم قبیله ای یزید هستم) . من نیز اموی واز بنی امیه و همچون یزید از عبدالشمس ام)." فَقالَ اِضْرِبوا عُنُقَه"(گفت: گردنش را بزنید). بعد ملاحظه کنید که کار به کجا کشید وقتی یک مهره ی حکومت، یک فردِ آنچنان تهی از وجدان ، تهی از شخصیت و تهی از هر گونه اصولِ مستقلِ انسانی و اصولِ وجدانی، وقتی این فرد از این اصول تهی می شود حتی به نزدیکترین نزدیکان خود نیز رحم نمی کند.
"معقل ابن سنان" را وارد می کنند . این فرد پیرمردی سالخورده و پسر عموی مسلم بن عقبه بود. مجدداً دستور می دهد که با یزید بر اینکه تو بنده ای از بندگان او هستی بیعت کن و او قبول نمی کند و به فرمان مسلم بن عقبه گردن او را هم می زنند و بعد با افتخار می گویدکه ببینید من آنقدر مطیع خلیفه ام که در راه اطاعت از خلیفه حتی از خون پسر عمویم نیز نمی گذرم.
وقتی که انسانی از "خود بیگانه و الینه" می شود ، درون او از شخصیت اصیل تهی می شود و تمام وجود خود را از دیگری که یا خلیفه ،سلطان و صاحب قدرت ست یا ایدئولوژی ضد انسانی و دینی ای که در تقابل با اصول انسانی ست، پُر می کند . اصول انصاف، عدالت، مروّت ، دیگر دوستی، حقیقت خواهی را در پای رهبر قربانی می کند . وجود او از چنین قدرتی، زوری، دینی وایدئولوژی پُر می شود تا آنجا که افتخار می کند که من همه چیز را در راه خلیفه و پیشوا فدا کردم.
"مسلم بن عُقبه" بعد از انجام تمام این جنایتها از مدینه به سمت مکه حرکت می کند (چون ماموریت داشت مکه را که در دست عبدالله بن زبیر بود، نیز سرکوب کند)، اما در بین راه به علت کهولت سن مرگش فرا می رسد ودر یکی از منازل و لحظه ی مرگ در بستر می افتد و "حُصین بن نُمیر" را به عنوان جانشین خود و فرمانده ی سپاه منصوب می کند. و به او می گوید که به مکه می روی و تمام آن کارهایی را که من با مردم مدینه کردم تو نیز با مردم مکه انجام می دهی. و " حُصین بن نُمیر" نیز خانه ی کعبه را به منجنیق می بندد و در مکه به نمایندگی از یزید جنایتهای دیگری را می آفریند. "مسلم بن عقبه" در آخرین لحظات عمر منحوس و ننگین خود چنین می گوید:"اللّهُمَّ اَنَّکَ تَعْلَمُ اَنِّی لَمْ اَعِصَ خلیفه قطّ".(خدایا تو می دانی که من هیچگاه و هرگز عصیان خلیفه نکردم، بی چون وچرا و مطلق ، مطیع رهبر و پیشوای خود بودم) و این را افتخار می داند." اَلّلهُمَّ اِنِّی لا اَعْلَمُ عَمَلاً اَرْجُوا بِهِ النَّجاه اِلّا ما فَعَلْتُ بِالْاَهْلِ الْمَدینهً ". واقعاً خیلی عجیب است. می گوید:" خدایا من هیچ عملی را نمی شناسم و سراغ ندارم که امید داشته باشم که آن عمل مرا از آتش جهنم نجات دهد جز آن کاری که با مردم مدینه کردم". از انجام آن فجایع و جنایتها امید دارد که همین یک کار موجب نجات او از آتش جهنم باشد. چرا؟ چون تمام آنها در راه اطاعت از خلیفه به انجام رسیده است و خلیفه پرستی، پیشوا پرستی جدای از وجدانِ آزاد، جدای از شخصیت، جدای از اصول و معیارهای شرافتمندانه ی انسانی ، از آدمیان چنین موجوداتی می سازد و سپس می افزاید:" خدایا اگر با اینهمه اطاعتی که از خلیفه کرده ام مرا به بهشت نبری با من به عدالت رفتار نکرده ای!" و اما شخصیت های جبهه ی مقابل را بنگرید. نه تنها شخصیتهای متن بلکه بازیگران در حاشیه . در کربلا گاهی انسان آنقدر خیره ی تلألؤی وجود تابناک حسین و نزدیکترین یاران او همچون عباس می شود که دیگر در این نمایش سایر بازیگران و شخصیتها را نمی بیند.
شخصیت های بسیار زیادی در این نمایش بوده اند که توجه به هر کدام از آنها مخصوصاً برای ما لازم ست. زیرا خیلی وقتها اتفاق می افتدکه مسلمانان و شیعیان می گویند به هر حال حسین ، حسین و امام بود، او بزرگ و رهبر بود اما اگر در کربلا به آدمهای معمولی توجه کنیم ، در احوال آدمهای متعارفی همچون "هانی ابن عروه" که مثل بقیه بودند تأمل کنیم در می یابیم که علت اینکه سرانجام کسانی همچون "هانی"جزو شهدای کربلا قرار گرفتند؛ شخصیتِ صاحب کرامت و وجدانِ با شرف و جانِ آزاده ی آنها بوده است. "مسلم ابن عقیل" از او پناه خواست و به خانه ی او رفت.و هانی به او پناه داد. بعد عبیدالله زیاد، هانی را خواست و به او گفت:" شنیده ام مسلم در خانه ی توست".هانی ابتدا انکار کرد. بعد جاسوس عبیدالله زیاد که خود را در پوشش طرفداری از مسلم و حسین در بین اطرافیان مسلم جا زده و"نفوذی" شده بود و خبرها را به عبیدالله زیاد می رساند، جلو آمد وموضوع را افشا کرد. در این شرایط هانی متوجه شد که عبیدالله همه ی اخبار و اطلاعات را دارد. هانی گفت "بله مسلم در خانه ی من است". عبیدالله گفت باید مسلم را به من تحویل دهی. گفت او را تحویل تو نمی دهم. بگذار بروم و از مسلم بخواهم تا از خانه ی من به جای دیگری برود. عبیدالله گفت امکان ندارد باید خود، مسلم را تحویل دهی. هانی روی همین شخصیتِ شرافتمندانه ایستاد و گفت: "بلی و الله عَلَیَّ فی ذلِک مِنْ اعظَم العار اَنْ یَکُونَ مسلم فی جَوارِی وَ ضیفی... و اللهُ ما سَلَّمْتُهُ الیک اَبَداً حَتی اَمُوتُ". (به خدا قسم بزرگترین عار و ننگ می دانم مسلم را که به من پناه آورده و به جوار من وارد شده و میهمان من است تحویل تو دهم که او را بُکشی. و الله هرگز چنین کاری نخواهم کرد ولو اینکه بدانم که کشته می شوم). این شخصیتِ آزاده است. این شخصیت، در هر انسانی با هر ایدئولوژی و هر مذهبی که باشد بارقه ای از روح شهدای کربلا در جان او ست و تمام شهیدان کربلا این چنین بودند. هانی به خاطر این کرامت و شخصیت و آزادگی نه به خاطر پیشوا، خلیفه و.. حاضر نشد حتی ابتدایی ترین اصولِ شرافت انسانی و وجدان بشری را زیر پا بگذارد. اسلام به شدت با این منطق که اصول انسانی و وجدان آزاد بشری را فدای قدرت ، رهبر و... کنیم مخالف ست. در قرائت های متحجرانه و ستم آلود و جبارانه از دین، دین و عقیده برای هر رذالت اخلاقی، آدم فروشی، خیانت و جنایت توجیه می شود. ما این را از پیامبر اسلام آموختیم. پیامبر قبل از اینکه مبعوث و پیامبر شود و سخنی از اسلام و مسلمانی مطرح شود یعنی در دوره ی جاهلیت به یک پیمان جوانمردانه به نام "حلف الفضول" فرا خوانده شد و ایشان آن دعوت را پذیرفت و عضو آن پیمان شد. پیمان حلف الفضول پیمانی بود که عده ای از جوانمردان مکه با یکدیگر بسته بودند تا صرف نظر از دین و مذهبِ مظلومان از حقوق آنان دفاع کنند.
و پیامبر به این پیمان پیوست و بعد از بعثت پیامبر و در دوره ی اسلام بارها فرمودند به خدا قسم اگر دوباره به پیمانی مثل پیمان حِلْف الفضول دعوت شوم آن را اجابت خواهم کرد و به آن خواهم پیوست . این حرّیت ست. اینکه علی می فرماید:" لا تَکُنْ عبدَ غِیْرِک وَ قَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً." هیچ انسانی نه فقط مسلمان نه فقط شیعه، هیچ انسانی عبد دیگری نشود، حرّ باش نه عبد.
شکنجه گران ، عوامل زور و ستم و خشونت، مهره های پست و بی ارزشی هستند که جنایتکاران بزرگ به وسیله این مهره های کوچک ، بزرگترین جنایت ها را در تاریخ می آفرینند. به گونه ای که ابتدا این مهره ها را از حرّیت تهی و انسانی آزاده را به یک "بنده و برده" تبدیل می کنند و سپس آنان را ابزار اجرای هر جنایت و اعمال هر جباریّتی می گردانند . یزید،عبد و حسین ، حرّ می خواهد . کربلا و عاشورا تقابل "بندگی و آزادگی" ، "حرّیت و عبودیت" ست. کسانی که "عبدند نه حرّ" ابزار زور و سرکوب و منشاء خلق فاجعه می شوند."مسلم بن عقبه" "عبد و بنده ی پست خلیفه" ست. و "حُرّبن یزید" وجدانِ آزاد و جانِ وارسته ست و به خاطر اینکه "حقیقت و عدالت" را در جبهه ی حسین می بیند از حسین طرفداری می کند. از حسین بخاطر حقیقت حمایت کنید. همان آموزه ای که علی به ما آموخت. در جنگ صفین وقتی که آن شیعه و پیرو علی تردید کرده بود زیرا که می دید هر دو صفِ مقابل ظاهراً اهل اسلام ، قرآن ، پیامبر ، مسلمانی، نماز و روزه اند ، لذا تردید کرده بود. گفت نمی دانم کدام جبهه حق و کدام جبهه باطل ست. آن سو صحابه و این سو نیز صحابه. علی فرمود: "که آیا تو حق و حقیقت را به مردان می سنجی یا مردان را به حقیقت". نخست ببین حقیقت و عدالت کجاست؟ آزادگی و انصاف و مروّت کجاست و جانب آن را بگیر. طرفداری از علی وحسین چه قبل و چه بعد از کربلا و عاشورا نه یک طرفداری شخصی از حسین و علی که طرفداری از عدالت و حقیقت ست. یکی از این شخصیت های حرّ و نمونه ای از زنان آزاده " طوعه" است.
"طوعه" یک زن معمولی و عادی اما آزاده و حرّه ست. وقتی مسلم در کوفه تنها می ماند و همه از اطراف او پراکنده می شوند. ابتدا همه ی آن 18 یا 20 هزارنفری که فکر می کردند حسین به کوفه می آید و نتیجه ی آن ایجاد حکومت و غنیمت ست و بعد که شرایط سخت شد فهمیدند که نه ، طرفداری از حسین و مسلم بن عقیل ممکن است به قیمت جان آنان واز دست رفتن حقوق و زمین و خانه ی آنها تمام شود از اطراف مسلم بن عقیل پراکنده شدند. آنها "بندگان حقیری" بودند که نمی تواستند "آزاد کننده" باشند زیرا که خود آزاده نبودند. اما "طوعه" یک زن معمولی بود. مسلم وقتی تنها شد نزدیک خانه ی این خانم آمد. شب و کوچه های کوفه خلوت شده بود و عبیدالله زیاد در آن شهر حکومت نظامی حاکم کرده بود و ماموران ، پاسداران ، گزمه ها و گشتی های او همه ی کوچه های کوفه را در به در دنبال مسلم می گشتند تا او را دستگیر کنند. و این زن با تمام شجاعت و آزادگی درِ خانه ی خود را به روی او گشود و علیرغم همه ی آن خطراتی که وجود داشت مسلم را پناه داد. به همین ترتیب سایر شخصیت های دیگری که در معرکه ی کربلا حضور داشتند هر یک مثالی از وجدان آزاد و جان وارسته بودند."زهیر بن قیس" که در مسیر خود از کوفه به مکه ، راه خود را برگرداند و با تحولی شگفت انگیز به اردوی حسین پیوست و در زمره شهیدان کربلا درآمد . حتی پیرمردی نابینا همچون "عبدالله بن عفیف" پس از پایان جنایت یزیدیان در کربلا ، در مسجد کوفه بر عبیدالله زیاد شورید و به دفاع از حقیقت و عدالت علیه دروغ و ستم به اعتراض برخاست و جان خویش را بر سر این کار گذاشت . سه سال پس از عاشورای کربلا ، در قیام "عین الورده" ، با زهم وجدان های آزاد را می بینیم که به بیداد و دیکتاتوری" نه" می گویند و به پا می خیزند . "توابین" وجدان های آزادی بودند که به دلیل آنکه نتوانسته بودند از کوفه خود را به کربلا برسانند و در اردوی حسین از حقیقت و عدالت دفاع کنند، با وجدانی مغدّب دست به گریبان بودند و تنها راه رهایی از این وجدان مغدّب را "توبه" یافتند ، نه توبه ی زبانی که توبه ی وجودی . کسانی چون "سلیمان بن صرد خزاعی" ، "مسیّب بن نجبه فزاری"، "رفاعه بن شداد بجلی" وجدان های مغدّب امّا آزاده ای بودند که سرانجام با قیام و شهادت در" عین الورده" (نقطه ی در مسیر کوفه تا شام ) توبه ی وجودی کردند و همچون حرهای شاهد و گواهی دهنده ی عاشورای کربلا ، به گواهان و شاهدان حقیقت و عدالت علیه دروغ و ستم تبدیل شدند .
پیام کربلا ، پیامی که همه ی شخصیت های این صحنه و نمایش پُرشکوه دادند، پیام آزادگی و حرّیت است. حرّیت مقدم بر دینداری. آن دینداری، دینداری حسینی ست که مسبوق و مبتنی بر "حرّیت" باشد و الّا اگر به ظاهر دینداری باشد و حریت نباشد آن دین، دین واقعی و حسینی نیست و می تواند وسیله ی "عبودیت و بندگی" باشد . شخصیت هایی که فاقد" وجدان آزاد"ند و به اصلِ شخصیتِ خود" باور" ندارند هر چند که به ظواهر دین هم باور پیدا کرده باشند، به شدت در معرض سقوط تا سر حد "مهره های جنایت و ستم" هستند چنانکه در کربلا دیدیم. پیام عاشورا به همه ی انسانها این است که : " اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِیْنٌ وَکنتم لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا اَحْراراً فی دُنْیاکُمْ."
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

   پايان خبر
[info] [at] [mojahedin-enghelab.org]
Masoud Ghoreishi مسعود قريشي